صدای تق تق، هارمونی عجیبی با روح بزرگش داشت. هر دو در حال خرد شدن... لحظه ای مکث می کند و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد دوباره مشغول کوبیدن می شود. کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و اهالی خیابان هشتم از کار روزانه و طاقت فرسا به خانه هاشان بازمی گشتند. مرد میانسالی با هیبت یک مدیر یا کارمند یا چیزی در همان حدود، با شنیدن صدای تق تق شروع به غر غر کردن کرد و از آنجا دور شد. زن چادر به سری که دست بچه اش را گرفته بود، نگاه دزدانه ای از زیر چادرش کرد و قدم هایش را بلندتر برداشت و پسربچه را هم با خودش کشید. پسربچه کمی مقاومت کرد ولی در نهایت تسلیم نگاه خشن و معنادار مادرش شد و شروع به دویدن کرد.
فردا صبح اهالی خیابان هشتم طبق معمول هر روز، صبح را با انداختن دانه های شنی داخل ساعت های شنی اشان شروع کردند. هر کس مثل روزهای قبل به مسیر پیچ در پیچش در بین شن ها ادامه می داد. تقلا کردن در میان انبوه شن ها. و در این بین تنها پسر بچه بود که هنگام عبور از خیابان نگاهش به نقطه ای کوبیده شد. به تیرهای چوبی ای که به مثابه ی زندان مرد میانسالی را در حالی که چمباتمه زده بود، بلعیده بود.







