طبق معمول روزهای ابری بر کف اتاق دراز کشیده بود و از پنجره اتاق بیرون را تماشا می کرد. انگشت اشاره دست راستش را در چشم چپ و انگشت اشاره دست چپش را در چشم راست فرو کرده بود. انگار که بخواهد چیزی را از نزدیک ببیند. آنقدر انگشتانش را در چشم هایش فشار داد تا همه چیز در نگاهش سیاه شد.
تصمیم داشت به جای آنکه وقایع را در فضای معمول و روشن روز جستجو کند، آن را در تاریکی مطلق بیابد. هرچه باشد بارقه ای روشن در میان انبوه تاریکی بیشتر نمایان است تا در روشنی محض. پرتوهای نور پراکنده مانند شهاب سنگ از جهات مختلف در فضای کبودی که خودساخته بود، می باریدند. کم کم نور بزرگی از دور دست آمد، نزدیک شد و او را به داخل فرو برد. حالا دیگر در سفیدی غلیظی غوطه می خورد. در مکاشفاتش می دید که ردای سرتاسری سپیدی بر تن دارد که تشخیصش در میان آن همه سفیدی آسان نبود و از چشم هایش خون می چکید. در فضای خلسه، در فاصله بین دو ثانیه، تپش تمامی ثانیه های عمرش را در تمام بدنش احساس کرد. سرش را خم کرد و به دستانش نگاه کرد. در کف دستانش دو چشم روییده بودند و به او نگاه می کردند. ترسش بیشتر شد. در تمام بدنش لهیب گرمایی را احساس می کرد. عرق کرده بود و قلبش مانند آنکه زلزله ای رخ داده باشد، با شدت می تپید. نعره ای زد و بی محابا به پاره پاره کردن لباس هایش پرداخت. لحظه ای بعد این تکه های لباس بودند که بر روی زمین نقش بسته بودند و در آتش می سوختند. و بدن عریان مردی که در میان شراره های آتش ایستاده و لبخند بر لب داشت. در تمام اعضای بدنش چشم هایی روییده بودند. مردی همه چشم...ناگهان فضا مانند خون دلمه شده شروع کرد به کوچک شدن، به چروک شدن. و در نهایت مرد را بلعید. در همان لحظه همراه با صدایی مانند خفگی مرد به حال خودش برگشت. نفس عمیقی کشید. کمی که حالش جا آمد سراسیمه از جایش بلند شد و لباس هایش را کند. هر چه نگاه کرد چشمی نیافت فقط جای سوختگی ای شبیه یک چشم در سمت چپ سینه اش نقش بسته بود.







