صفحه اصلي مقالات تاریخ و اجتماع شاید این هم آن نبود.

شاید این هم آن نبود.

ایمیل پرینت PDF
(5 votes, میانگین 4.40 از 5)

 

"انقلاب سبز" تلاش هندیان برای گسترش غذا در هند بود. هندی که در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم دچار بزرگترین بی غذایی تاریخ شده بود؛ بعد از ترک انگلیسیها، گسترده ترین همت را در جهت فراهم کردن غذا برای کشورش کرد. البته این تصمیم حدود ۲۰ سال طول کشید  تا به شکلی منسجم در آید. "انقلاب سبز" انقلابی که به گرسنگان غذا را هدیه داد یا حد اقل وعده اساسی ترین نیاز بشری را برایشان زنده کرد؛ غذا .درست است که قدرت طلبی یکی از "برجسته ترین" خصوصیات طبیعت بشری است اما هر انگیزه ای برای پیشرفت نیاز به یک سری اسباب دارد. "اسباب"؛ سبب می تواند از بیشترین نیاز ها انتخاب گردد یعنی هوشیارانه آن است که از میان نیازهای بشریت برخیزد.
"
گرسنه نگه شان داریم".

 

 

 

در سال ۱۹۶۱ بود که JFK برنامه ی "food for peace" را دوباره نویسی کرد.

 

"Food is strength, and food is peace, and food is freedom, and food is a helping hand to people around the world whose good will and friendship we want."

به هر صورت این سیاست از سالها پیش در دست اجرا است البته بسیاری معتقدند به طور تقریبی این سیاست به هیچکدام از اهدافش نزدیک هم نشده است. خیلی ها هم حتی معتقدند که این سیاست  در طول دهه های گذشته  بیشتر به سیاست  "food for war" مانده است.

هر روز اخبار زیادی در حال آمد و شد است. در ۱۰ روز اخیر چندین خبر توجه من را بیش از گذشته به خود جلب کرد  "CODEX  ALIMENTARIUS "  از۳۱ دسامبر ۲۰۰۹ بایستی مورد اجرا قرار گیرد. این برنامه در لاتین "قانون غذا" معنی می دهد. در معرفی این سازمان جمله ای آمده بدین گونه:       

                                         

“If people let government decide what foods they eat and what medicines they take, their bodies will soon be in as sorry a state as are the souls of those who live under tyranny.”

Thomas Jefferson

 

----------------------------------------

۲۵ دسامبر روز ۳۰ سالگی ورود ارتش USSR به خاک افغانستان بود. ورودی که ۱۰ سال به طول انجامید و فجایع بسیاری به همراه داشت. ۳۰ سال از آن روز گذشته است و امروز USA در این خاک به سر می برد. این مهم نیست که امروز US به مانند شوروی سابق به دنبال گسترش "کمونیست" و جلوگیری از گسترش "اسلام" در این خاک به سر نمی برد، مهم این است که مقصود هر چه که باشد حضور "دیگری" در خاک "دیگری" همیشه به معنای "دیگری" ست. تاریخ سریعتر از آنچه فکر کنیم تکرار میشود. قدرت طلبی‌ها، استراتژیها، تصمیم‌ها، تظاهرها  همه و همه شبیه به همند، فرقی هم نمی کند در کدامین نقطه ی زمین است. سیاست همان است و سیاستمدار همان، حکمران ابرقدرت باشد یا حکمران سرزمین من.

“Nobody needs to tell me what I believe. But I do need somebody to tell me where Kosovo is.

G. W. BUSH, Sept 1999

با وجود این مردان دیگری هستند به مانند Matthew P. HOH که بالاخره روزی تحمل جهل جایشان را تنگ می کند و تصمیم میگیرند که ادامه ندهند:

“I fail to see the value or the worth in continued US casualties or expenditures of resources in support of the Afghan government in what is, truly, a 35-year-old civil war.”



آن "مرد" همچنان می پندارد؛


"I'm the commander-- see, I don't need to explain-- I don't need to explain why I say things. That's the interesting thing about being president. Maybe somebody needs to explain to me why they say something, but I don't feel like I owe anybody an explanation".

 G. W. BUSH, Aug 2002

 

 

۲۵ دسامبر  Fox News گزارشی داشت مبنی بر اینکه ارتش امریکا به مهاجران در صورت پیوستن به ارتش بدون داشتن      Green Card  اقامت می دهد. به خصوص اگر این مهاجرین از توانایی ارتباط برقرار کردن  با مردم خاور میانه برخوردار باشند. بلی؛ معاملات همیشه پابرجاست.  

------------------------------------------------ 

در "چشم هایش " اثر بزرگ علوی جایی زن ناشناس درباره‌ی خود چیزی می گوید که من آن را تا حدودی وصف حال بسیاری می دانم ...
"
نمی‌دانم. من هیچ وقت نتوانسته ام روحیه‌ی خودم را تحلیل کنم. هرگز نتوانسته ام؛ نه این که به فکر نیفتاده ام، نه، نتوانسته ام به عللی که مرا وادار به کاری کرده که شایسته‌ی من نبوده پی ببرم. کار زشت؛ کاری که برازنده‌ی دختری از طبقه‌ی من نبوده، کرده ام. اما هیچوقت متوجه قبح آن نبوده ام".

پیش از این تصورم می رفت که جنگ سرد بدین جهت جنگ سرد است که سلاح گرمی در آن نیست. جنگ جنگ است سلاح آن سرد باشد یا گرم در هر جهت جنگ است. اما جنگ سرد سرد بود از آن جهت که در آن ابر قدرت ها "US" و "USSR"  دیگر با هم نمی جنگیدند و بلکه جنگ را در کشورهای "دور دست" پیش گرفته بودند. این که جنگ سرد بالاخره با فرو ریختن دیوار برلین به پایان رسید یا با از هم پاشیدن شوروی سابق دیگر خیلی اهمیت چندانی ندارد و بیشتر می تواند مورخان را مشغول نگاه دارد.

سیاستمداری در افغانستان می گفت ما فهمیدیم که کار اشتباهی می کنیم چون همه بر علیه ما شدند. شاید این درست باشد که اگر همه بر علیهت شدند پس راه را اشتباه می روی. اما من معتقدم این بدین معنا هم نیست که پس آن بقیه نیز راه را درست می روند. تشخیص راه غلط یک چیز و نپیمودن آن چیز دیگری ست و حتی یافتن راه درست یا بهترین راه نیز بحثی دیگر.

کتاب تروریست (1) از سه مرحله‌ی ایمان می گوید. سه مرحله ای که آدمیان در کسب مذهب آن را طی می کنند. مراحلی تقریبا مشابه به آن چه مولانا تعریف کرده. تفکرات و دیدگاه هایی که شخصیت اصلی این داستان با آن ها تعریف شده و گسترش می یابد مرا به یاد یک چیز می اندازد. ایمان غرور می آورد. ایمان غرور می آورد و غرور به خودی خود بد نیست. من غرور را پایه و اساس باورها می‌دانم. اما غرور به مکتب و ایمان یعنی غرور به برتر بودن. غرور به برتری نزد کسی که اگر باشد برتری نزدش معنایی ندارد. غرور به بهتر بودن نزد آن که اگر باشد عشق را برابر می بخشد. پس این غرور گمراهی ست و گوش ها را می بندد. و زمانی که از گوش دادن بپرهیزم دیگر نمی توانم عشق بورزم.

------------------------------------------------ 

 سال ها پیش در ایران فیلمی دیدم که هرگز از یادم نمی رود. فکر می‌کنم اپیزود آخر "تولد یک پروانه" بود. پسر کوچکی هر روز صبح از روی پل رودخانه‌ی دهکده شان رد می شد تا به کلاس درسی برسد که معلم جوان تازه واردی آن را تدریس می کرد. یک روز پسر بچه دیر به کلاس رسید و معلم جوان کودک را سرزنش کرد و علت را جویا شد. پسر بچه توضیح داد که پل شکسته است و او مجبور شده که مسیر طولانی را برای رسیدن به پل دیگر طی کند. معلم با شوخی از او میخواهد که برای اینکه دیر به مدرسه نیاید بایستی از روی آب عبور کند و در ادامه از کودک می خواهد که قرآن بخواند و پسر بچه هم با صوتی بسیار زیبا می خواند. روز بعد پسر بچه دوان دوان وارد کلاس می‌شود و به معلمش می گوید که پدرش دچار حمله‌ی قلبی شده است و به کمک نیاز دارد. معلم و شاگردان همه به دنبال کودک به سمت رودخانه می دوند و هنگامی که به رودخانه می رسند کودک را می بینند که از روی آب می‌گذرد... 

معلم با چشمانی گریان به این صحنه‌ی زیبا می نگرد...

------------------------------------------------ 

سیاست هر چه که باشد و قربانیان هر ملتی که باشند حقیقت این است که همه چیز از یک انسجام آغاز می گردد. گاهی مجبوریم سالها صبر کنیم تا همگی به ادراک برسیم. بعد از ادراک است که می‌توان به انسجام امید یافت. هیچ حرکتی جز پویشی منسجم حذف دائم گرسنگی را در میان ملتی قادر نیست.

------------------------------------------------ 
اما شاید، روزی، جایی، این دوباره آن شود.

 

  [1]  Updike, John. Terrorist. New York: Penguin Books, 2006. 

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید جستجو
+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
آخرین به روز رسانی در جمعه ، ۲۵ دی ۱۳۸۸ ، ۰۳:۰۵  

شماره جاری

ورود



انلاین

هیچ کس انلاین نیست.